لسان الملك سپهر

1242

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بعد از شهادت او ثابت بن اقرم انصارى علم برگرفت و ندا در داد كه اى مسلمانان همداستان شويد و يك تن را به امارت برداريد . گفتند : تو نيكو باشى . گفت : مرا بگذاريد . پس مردمان خالد بن الوليد را به امارت برداشتند . ثابت علم به دو آورد . خالد گفت : تو سزاوارترى كه در جنگ بدر حاضر بودى و از من بيشتر روزگار برده‌اى ثابت گفت : پهلوانى تو دارى ، من از بهر تو اين علم برداشتم . اين هنگام مسلمانان هزيمت شدند و به روايتى خالد نيز بگريخت . بعضى از مسلمين او را نكوهش « 1 » كردند . پس بازشد و مردم را به جنگ طلب داشت ، لكن چندان‌كه خالد ندا در داد ، كس اجابت او نكرد . قطبة بن عامر فرياد برداشت كه اى معشر مسلمين در معركه كشته شدن بهتر است تا در فرار دستگير و مقتول بودن . مسلمانان از اين سخن بازشدند و در گرد خالد انجمن گشتند . پس خالد رزمى بزرگ انداخت تا آنگاه كه آفتاب در مغرب شد و جانبين دست از جنگ بداشتند . بامداد خالد بن وليد لشكر را ديگرگونه بساخت ميمنه را به ميسره بازداد و ساقه را به مقدمه تبديل نمود . كفار از اين تعبيه گمان كردند كه لشكرى از نو به مدد رسيده و سخت بترسيدند . لاجرم چون بازار گيرودار روائى گرفت كافران پشت با جنگ داده هزيمت شدند و مسلمانان از قفاى ايشان بتاختند و بسيار كس بكشتند و غنيمت فراوان از كفّار بهرهء مسلمين گشت . خالد گويد : در آن حربگاه نه ( 9 ) شمشير در دست من شكست و يك تيغ يمانى بماند . بالجمله اين وقت مسلمانان طريق مراجعت پيش داشتند و به كنار قلعه‌اى رسيدند كه مردم آن قلعه يك تن از مسلمين را مقتول داشته بودند . خالد بفرمود آن قلعه را حصار دادند و بگشادند و جماعتى را به قتل آوردند . اكنون به قصه جعفر بازگرديم . علماى سنّت و جماعت را سخن اين است كه نخستين رسول خداى ، زيد بن حارثه را بر لشكر امير فرمود و علم به دو داد . جعفر عرض كرد كه : يا رسول اللّه من اين چشم نداشتم كه زيد را بر من امير فرمائى . فرمود : سخن رسول خدا را بشنو . تو نمىدانى خير تو در چيست . مردم شيعى گويند : نخستين جعفر را امارت بود و اگر جز اين بود ، نيز هرگز جعفر بر پيغمبر اعتراض نمىكرد و نمىگفت : چرا زيد را بر من

--> ( 1 ) . نكوهش : سرزنش و عيب كردن است .